تبلیغات
اتاق فکر - مطالب ابر اتاق فکر در 10 گام

با فکر مناسب به موفقیت برسید

صفحات سایت

ابر برچسبها

آمار سایت




آموزش تفکر از طریق طنز/ همسایه پرسر و صدا

کسیککککککیطآموزکسیجک آذر 89


کسی که اموزش تفکر دیده باشد  می تواند گاهی اوقات جهت ذهن خود را تغییر دهد این کاری است که گاهی اوقات طنز به راحتی ان را انجام میدهد 

اولی: آقا این همطسایه مون ساعت 2 نصفه شب هی با مشت می کوبید به دیوار خونمون!
دومی: عجب آدم های مردم آزاری پیدا می شن. حتماً نذاشت بخوابی؟

تا  این جا ذهن شما  در یک مسیر جدید حرکت می کند که یک باره  مسیر جهت ذهن شما عوض می شود  این کاری است که  طنز برای شما  انجام میدهد. 
اولی: نه، خوشبختانه خواب نبودم، داشتم شیپور تمرین می کردم!

آخر داستان ذهن شما متوجه می شود که مقصر همان راوی اول است. میدانید اگر همین الان نگرش شما به پول عوض شود زندگی شما تغییر خواهد کرد اگر همین الان  نگرش شما به ورزش تیراندازی با کمان عوض شود شما شخص دیگری خواهید شد .





آموزش تفکر از طریق طنز/ همسایه پرسر و صدا

کسیککککککیطآموزکسیجک آذر 89


کسی که اموزش تفکر دیده باشد  می تواند گاهی اوقات جهت ذهن خود را تغییر دهد این کاری است که گاهی اوقات طنز به راحتی ان را انجام میدهد 

اولی: آقا این همطسایه مون ساعت 2 نصفه شب هی با مشت می کوبید به دیوار خونمون!
دومی: عجب آدم های مردم آزاری پیدا می شن. حتماً نذاشت بخوابی؟

تا  این جا ذهن شما  در یک مسیر جدید حرکت می کند که یک باره  مسیر جهت ذهن شما عوض می شود  این کاری است که  طنز برای شما  انجام میدهد. 
اولی: نه، خوشبختانه خواب نبودم، داشتم شیپور تمرین می کردم!

آخر داستان ذهن شما متوجه می شود که مقصر همان راوی اول است. میدانید اگر همین الان نگرش شما به پول عوض شود زندگی شما تغییر خواهد کرد اگر همین الان  نگرش شما به ورزش تیراندازی با کمان عوض شود شما شخص دیگری خواهید شد .





آموزش تفکر از طریق طنز- اتفاق


تو یه پاساژ راه می رفتم که یهو خوردم به یه نفر…
اون افتاد زمین سریع رفتم بلندش کردم و گفتم :
واقعا عذرخواهی میکنم!

تا این جا داستان ذهن شما در یک مسیر به حرکت د رامده است و پیش خودش می گوید چه ادم محترمی چون مغز داخل قالب فکر می کند 

وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنیه که جلوی مغازه ها میذارن!

خوب مغز شما یکاره جهتش را تغییر میده و میفهمه مسیری که امده  سرکار بوده است سریع خودش را اصلاح میکند
اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخرآمیز هم رو لباشه!
مغز شما در مسیری جدید حرکت می کندو فکر می کند این مسیر درست  است  پیش خودش میگوید  جواب این یارو بایستی داد
بهش گفتم: خنده داره؟؟؟؟ خب من فکر کردم آدمه!

تا اینجا حرکت مغز شمادر جهت دیگری از منطق به حرکت درامده است و این کار را تایید میکند.
یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم اونم یه مانکنه …!

جمله اخر یکباره مغز را  از مسیری که بوده است بدون هیچ تاملی وارد مسیری میکند که اصلا انتظارش را نداشته است. وبه این  دلیل شما می خندید و مغز شما متوجه می شود که از اول سر کار بوده است. کا رمن به عنوان مربی تفکر این هست که بتوانم ذهن شما را در مسیرهایی که فکرش را نمی کنیدبه حرکت در آورم . کسانی که قوز فکری دارند یکی از خصوصیات انها این است که معنای جهت فکر را درک نمی کنند.




آموزش تفکر از طریق داستان / جعبه کفش

قضاوت کردن  مانع فکرکردن است در این داستان قضاوتهای خود را بررسی کنی کجای داستان قضاوت اشتباه کردید.



زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”





فهرست دورههای طراحی شده در حوزه مهارت اندیشه و موفقیت

     فهرست کامل دورههای طراحی شده  توسط مهندس راهداری  در حوزه مهارت اندیشه در زیر آمده است .

 همچنین  تقویم دورههای که در نیمه دوم   سال 1393 دردیماه نیز  برگزار می شود فهرست شده است.                  

  3- کلیک کنید برا ی دریافت  فهرست دورههای طراحی شده مهارت اندیشه واتاق فکر. فرمت pdf جدید

  4- برنامه آموزش مهارت تفکر شامل: انضباط فکری و ابرهوش و...  در نیمه دوم سال 1393





اموزش تفکر از طریق داستان / کوزه ترک خورده

این داستان با تغییر  ناگهانی نگرش شما عملا  نوعی تفکر جانبی است .

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟


نگاه متفاوت به  ضعفها و تهیدیات داشتن و تبدیل آن به فرصت و مزیت چیزی است که یک ذهن آزموده بر می اید تفکر صحیح به شما مکم میکند تا بتوانید ذهن خود را برای چنین خروجیهایی اماده سازید 





داستان /تئوری پنجره شکسته/ داستانی واقعی کنترل جرم درامریکا / بی فکری مسری است.

چندی پیش در همین سایت مطلبی درباره مسری بودن بی فکری گذاشتم  با فکری هم  مسری است یک فکر کوچک وساده می تواند جامعه ای را نجات دهد. داستان زیراثر یک فکر ساده را نشان میدهد که چگونه  یک شهر پرجرم و جنایت توسط آن کنترل شد. آموزش تفکر از طریق داستان  یکی از روشهای تدریس تفکرمن  است. که در کتاب  نیز  مثالهایی آورده شده است. نکته اموزنده این داستان ریز بدون موضوع توجه شده و اثر بزرگ ان است.


تئوری پنجره شکسته 
در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. (گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و در همی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود). هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. اینگونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.

با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد. سیر نزولی آغاز گردید. قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچکتر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت. در ایستگاههای مترو....  با پایان یافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از میان رفته بود. در سال ١٩٩۶ وقتی گوئتز برای بار دوم بدلیل شکایت کیبی جوانی که فلج شده بود به محاکمه فراخوانده شد روزنامه ها و مردم کمترین اعتنائی دیگر به داستان وی نکردند. زمانی که نیویورک امن ترین شهر بزرگ آمریکا شده بود دیگر حافظه ها علاقه ای به بازگشت به روزهای زشت گذشته را نداشتند.

اتفاقی که در نیویورک افتاد همه حالات مختلف را بخود گرفت مگر یک تغییر تدریجی. کاهش جرائم و خشونت ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاد. درست مثل یک اپیدمی. بنابراین باید عامل دیگری در کار می بود. باید توضیح دیگری برای این وضعیت پیدا می شد. این "توضیح دیگر" چیزی نبود مگر تئوری "پنجره شکسته" (Broken Window Theory).

تئوری پنجره شکسته محصول فکری دو جرم شناس آمریکائی (Criminologist) بود به اسامی جمس ویلسون (James Wilson) و جورج کلینگ (George Kelling). این دو استدلال می کردند که جرم نتیجه یک نابسامانی است. اگر پنجره ای شکسته باشد و مرمت نشود آنکس که تمایل به شکستن قانون و هنجارهای اجتماعی را دارد با مشاهده بی تفاوتی جامعه به این امر دست به شکستن شیشه دیگری می زند. دیری نمی پاید که شیشه های بیشتری شکسته می شود و این احساس آنارشی و هرج و مرج از خیابان به خیابان و از محله ای به محله دیگر می رود و با خود سیگنالی را به همراه دارد از این قرار که هر کاری را که بخواهید مجازید انجام دهید بدون آنکه کسی مزاحم شما شود.

در میان تمامی مصائب اجتماعی که گریبان نیویورک را گرفته بود ویلسون و کلینگ دست روی باج خواهی های کوچک در ایستگاههای مترو، نقاشی های گرفیتی و نیز فرار از پرداخت پول بلیط گذاشتند. آنها استدلال می کردند که این جرائم کوچک، علامت و پیامی را به جامعه می دهد که ارتکاب جرم آزاد است هر چند که فی نفسه خود این جرائم کوچک اند.

این است تئوری اپیدمی جرم که بناگاه نظرات را به خود جلب کرد. حالا وقت آن بود که این تئوری در مرحله عمل به آزمایش گذاشته شود.

دیوید گان (David Gunn) به مدیریت سیستم مترو گمارده شد و پروژه چند میلیارد دلاری تغییر و بهبود سیستم متروی نیویورک آغاز گردید. برنامه ریزان به وی توصیه کردند که خود را درگیر مسائل جزئی مانند گرفیتی نکند و در عوض به تصحیح سیستمی بپردازد که بکلی در حال از هم پاشیدن بود. اما پاسخ گان عجیب بود. گرفیتی است که سمبل از هم پاشیده شدن سیستم است باید جلوی آنرا به هر بهائی گرفت. او معتقد بود بدون برنده شدن در جنگ با گرفیتی تمام تغییرات فیزیکی که شما انجام می دهید محکوم به نابودی است. قطار جدیدی می گذارید اما بیش از یکروز نمی پاید که رنگ و نقاشی و خط های عجیب بر روی آن نمایان می شود و سپس نوبت به صندلی ها و داخل واگن ها می رسد.

گان در قلب محله خطرناک هارلم یک کارگاه بزرگ تعمیر و نقاشی واگن بر پا کرد. واگن هائی که روی آنها گرفیتی کشیده می شد بلافاصله به آنجا منتقل می شدند. به دستور او تعمیرکاران سه روز صبر می کردند تا بر و بچه های محله خوب واگن را کثیف کنند و هر کاری دلشان می خواهد از نقاشی و غیره بکنند بعد دستور می داد شبانه واگن را رنگ بزنند و صبح زود روی خط قرار دهند. باین ترتیب زحمت سه روز رفقا به هدر رفته بود.

در حالیکه گان در بخش ترانزیت نیویورک همه چیز را زیر نظر گرفته ویلیام برتون (William Bratton) به سمت ریاست پلیس متروی نیویورک برگزیده شد. برتون نیز از طرفداران تئوری "پنجره شکسته" بود و به آن ایمانی راسخ داشت. در این زمان ١٧٠٫٠٠٠ نفر در روز به نحوی از پرداخت پول بلیط می گریختند. از روی ماشین های دریافت ژتون می پریدند و یا از لای پره های دروازه های اتوماتیک خود را به زور بداخل می کشانیدند. در حالیکه کلی جرائم و مشکلات دیگر در داخل و اطراف ایستگاههای مترو در جریان بود برتون به مقابله مسئله کوچک و جزئی پرداخت بهاء بلیط و جلوگیری از فرار مردم از این مسئله کم بها پرداخت.

در بدترین ایستگاهها تعداد مامورانش را چند برابر کرد. به محض اینکه تخلفی مشاهده می شد فرد را دستگیر می کردند و به سالن ورودی می آوردند و در همانجا در حالیکه همه آنها را با زنجیر به هم بسته بودند سرپا و در مقابل موج مسافران نگاه می داشتند. هدف برتون ارسال یک پیام به جامعه بود که پلیس در این مبارزه جدی و مصمم است. اداره پلیس را به ایستگاههای مترو منتقل کرد. ماشین های سیار پلیس در ایستگاهها گذاشت. همانجا انگشت نگاری انجام می شد و سوابق شخص بیرون کشیده می شد. از هر ٢٠ نفر یک نفر اسلحه غیر مجاز با خود حمل می کرد که پرونده خود را سنگین تر می کرد. هر بازداشت ممکن بود به کشف چاقو و اسلحه و بعضا قاتلی فراری منجر شود.

مجرمین بزرگ بسرعت دریافتند که با این جرم کوچک ممکن است خود را به دردسر بزرگتری بیاندازند. اسلحه ها در خانه گذاشته شد و افراد شرّ نیز دست و پای خود را در ایستگاههای مترو جمع کردند. کمترین خطائی دردسر بزرگی می توانست در پی داشته باشد.

پس از چندی نوبت جرائم کوچک خیابانی رسید. درخواست پول سر چهارراه ها وقتی که ماشین ها متوقف می شدند، مستی، ادرار کردن در خیابان و جرائمی از این قبیل که بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسیدند موجب دردسر فرد می شد. تز جولیانی و برتون با استفاده از "پنجره شکسته" این بود که بی توجهی به جرائم کوچک پیامی است به جنایتکاران و مجرمین بزرگتری که جامعه از هم گسیخته است و بالعکس مقابله با این جرائم کوچک به این معنی بود که اگر پلیس تحمل این حرکات را نداشته باشد پس طبیعتا با جرائم بزرگتر برخورد شدیدتر و جدی تری خواهد داشت.

قلب این نظریه اینجاست که این تغییرات لازم نیست بنیادی و اساسی باشند بلکه تغییراتی کوچک چون از بین بردن گرفیتی و یا جلوگیری از تقلب در خرید بلیط قطار می تواند تحولی سریع و ناگهانی و اپیدمیک را در جامعه بوجود آورده بناگاه جرائم بزرگ را نیز بطور باور نکردنی کاهش دهد. این تفکر در زمان خود پدیده ای رادیکال و غیر واقعی محسوب می شود. اما سیر تحولات، درستی نظریه ویلسون و کلینگ را به اثبات رساند.




سه موضوع مهمی که درباره تفکر بایددانست

سه خلط مطلب درباره تفکر وجود  دارد  که عبارتنداز:


1- احساس تفکر: برخی افراد احساس  تفکر دارند. چنین افرادی هم میتوانند فکر کنند و هم نکنند. یعین امکان دارد حس تفکر شما واقعی باشد با حس تفکر شما توهم باشد هر دوم یتواند باعث ایجاد احساس  تفکر شود.

2- تفکر کردن:  این برا یزمانی است که شما واقعا د رحال فکر کدن هستید و به عنوان یک مهارت به تفکر نگاه می کنید.

3-متفکر بودن:  کسی متفکر است که  درهویت او و د ر درون خودش، خود را متفکر خطاب می نماید. کسی که متفکر است دارای هویتی متفکر است.

کارااتاق فکر در  حالت آرمانی رسیدن به متفکر است. و درک سه وضعیت بالاست. این تاثیری است که  اتاق فکر بر فرد خواهد  داشت.




بی فکری در جهان سوم

 بزرگ ترین بیماری جهان سومی ها  بی فکری آنهاست. مشکل ما فن آوری  مدیریت دانشگاه  و غیره نیست مشکل ما  بی فکری است ما نمی توانیم فکرکنیم و فکر ما ناقص و کوتاه است.

 در جهان سوم اموزش و پرورش خود نهادی بی فکر کننده است  دانشگاه ادمهای بی فکری بیرون میدهد که  به خوبی وظایف کارمندی خود ر انجام میدهند.عدم تولید در جهان سوم  قبل از هرچیز عدم تولیدات فکر ی است.

جهان سومی  دم دمی مزاج است در یک لحظه تصمیم  می گیرد و خیلی اوقات چون کودکان  گرد هر موضوعی برای چند لحظ می گردد و سپس ان را رها می سازد.
 جالب تر ین که جهان سومی حتی قدرت یادگیری ندارد .


«چه باید کرد ؟ » همان سوال همیشگی که جهان سومی ها قرنهاست به دنبال پاسخ آن هستند اما خودش پاسخ است به بی فکرهای جهان سومی ها .




روباه و کلاغ - اموزش تفکر

اولین درسی که در اموزش اتاق فکر داده می شود  اموزش تفکر است  یکی از روشهای اموش تفکر که من در حال دنبال کردن هستم اموزش تفکر از طریق داستان هست  البته در کتاب قوز فکری این داستان اورده شده است و در جلسه دانشگاه علوم پزشکی برای اولین بار به طرح موضوع  پرداختم داستان زیر تا انتها بازی با نگرش است  در هر جای داستان به تغییر نگرش شما میپردازد همان چیزی که من می خواهم به عنوان مربی  به ان بپردازم.



کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست

روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:

ای وای تو اونجایی!
می دانم صدای معرکه ای داری!
چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان

کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:

این حرفهای مسخره را رها کن!
اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.

روباه گفت:

ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.

کلاغ گفت:

باز که شروع کردی!
اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.

روباه دهانش را باز باز کرد.

کلاغ گفت :

بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت :

بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :

بی شعور ، این چی بود !

کلاغ گفت :

کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد
 این داستان همان داستان زاغ و کلاغی است که قبلا د ر درسها ی ما وجود داشت  در جای جا ی این داستان جهت حرکت فکر شما تغییر  می کند.




قوز فکری چیست ؟ بخشی از کتاب قوز فکری


کتاب قوز فکری زیر چاپ رفت. این کتاب برای عقلانیت عمومی نوشته شده است یعنی همه افراد می توانند از ان استفاده کنند .

بصورت صریح «قوز فکری» به چه مفهومی اشاره دارد؟

بحث قوز فکری به این مفهوم اشاره دارد که شما از مغز و ذهن خود  استفاده می­کنید ولی این استفاده قاعده مند و روشمند نیست. لذا شما از تمام ظرفیت و توان فکری خود  نمی توانید استفاده کنید. ناتوانی و مهارت نداشتن در استفاده از تمام ظرفیتهای ذهنی و فکری بصورت قاعده­مند و روشمند، قوز فکری نام دارد. شما زمانی می توانید قاعده مند اندیشه کنید که بتوانید فکر و نگرش خودتان را مدیریت و کنترل کنید. امکان دارد فردی استاد دانشگاه باشد ولی نتواند از ظرفیت ذهن خود بصورت قاعده مند استفاده کند و به زبان من این افراد خمیده فکر می کنند مثل افرادی که قوز دارند. نکته ظریفی این جا وجود دارد و آن این است که فردی که قوز فکری دارد، فکر می کند و امکان دارد برخی اوقات موفقیت نیز در زندگی خود داشته باشد امّا این روش استفاده از ذهن و فکر تمام توانایی مغز و ذهن او نیست و به عبارت دیگر قاعده مند و روشمند فکر نمی­کند. من در گذشته فکر می کردم امّا اندیشه من قاعده مند و روشمند نبود به عبارت دیگر من ناتوان از استفاده درست و منطقی از تمام ظرفیت ذهن و فکر خود بودم. از طرفی فکری که مدت مدیدی روشمند و قاعده مند از آن استفاده نشود قوز پیدا می کند. وقتی ذهن و اندیشه شما قاعده­مند شد زندگی شما هم روشمند می شود و این نکته بسیارمهمی است. فردی که  فکرش قوز دارد روش زندگی او نیز قوز پیدا خواهد کرد این یک بیماری در روش زندگی است. شاید این اولین باری باشد که انسانی روش زندگی را  دچار بیماری خطاب می کند. در بر طرف کردن قوز فکری ما به دنبال این هستیم که شما به صورت قاعده مند و روشمند از ذهن و فکر خود استفاده کنید و زندگی جدیدی خلق کنید. بخصوص این کار از طریق خلق و بکارگیری  نگرشهای مختلف تاکید شده است. ما می خواهیم تکنیکها و خصوصیاتی مشترک برای ذهن ها ایجاد کنیم که کار مغز روشمند باشد. قوز فکری فاصله بین «فکر کردن» و «کیفیت فکرکردن» است.

اصلاً این بحث از کجا شروع شد؟

وقتی در دورهایی در کشور آموزش تفکر می دادم یکی از دلایل  نیاز به چنین آموزشی را بی­فکری خطاب می کردم ولی واقعاً همه­اش بی فکری نبود. «بی فکری» و «با فکری» مفهومی صفر و یک را به ذهن نزدیک می­کند. آنها فکر می کردند امّا فکر آنها روشمند و با قاعده نبود. برای همین نتایج ضعیف می­گرفتند. به دنبال این افتادم که چگونه این تفاوت را نشان دهم که مفهوم «قوز فکری» را خلق نمودم. بین «بی­فکری» و «تفکرقاعده مندو روشمند» مفهوم «قوزفکری» متولد می شود. فردی که چهل سال سن داشته  و تحصیلات آکادمیک هم دارد ولی هنوز نمی داند تفاوت نگرش و فکر چیست و نمی داند و نمی­تواند نگرش خود را مدیریت کند و حتی درک کند که مغزش چگونه فعالیت می کند و حتی یک تکنیک تفکر هم بلد نیست آیا می تواند از ذهن خود قاعده مندو روشمند استفاده کند؟ خیر. امّا این فرد دارای فکر است و خیلی از اوقات اندیشه می کند امّا فکر او روشمند نیست. فرض کنیم شما در خانواده­ای متولد شده اید، در جامعه­ای رشد کردید هرکسی هم جای شما باشد همین خواهد شد. امّا مهم این است که فکر خود را مستقل از شرایط و محیطی که  زندگی       می کنید بصورت استاندارد و قاعده مند رشد دهید و از این رشد فکری در زندگی خود تغییرات بوجود آورید. مثلاً افرادی که قوز فکری دارند نمی توانند از تجارب ذهنی سایر افراد استفاده کنند، اصلاً راه و روشی برای این کار بلد نیستند. اگرهم استفاده­ای می شود ناخود آگاه است نه این که روش یا شیوه­ای برای آن کارداشته باشند.





چه باید کرد ؟

«چه  باید کرد ؟» سئوالی است که حداقل صد سال است د راین کشور تکرار  می شود و هنوز هم در حال تکرار شدن است در هر برهه ای از تاریخ ایران به ان پاسخی داده شده است اما انچه د رهمه انها  وجود دارد این است که ما در طول صد سال گذشته به یک کشور توسعه یافته تبدیل نشدیم نسخه های ا زیادی به این مردم داده شده که هیچکدام نتوانسته است به ارمانهایی که این ملت نیاز دارد  او رابرساند به راستی «چه باید کرد ؟»




اموزش تفکر از طریق داستان- تفکرواگرا- اتاق فکر

روزی در شهری قانونی گذاشته شد که هرکس بایستی هدف خود را از ورود به شهر در مقابل تنها دروازه شهر بیان کند  اگر هدف او از ورود به شهر راست بود اجازه داشت  تا هر وقت بخواهد  در ان شهر زندگی کند والا کشته خواهد شد.  یک نفر  در مقابل دروازه شهرگفت هدف من از امدن به این شهر این است که کشته شوم .  اگر او را می پذیرفتند حرفش دروغ بود اگر او را می کشتند حرفش راست بود ! این  یعنی فکرکردن یعنی با نگرشها بازی کردن  یعنی با فکر به جنگ فکر رفتن. این داستانها به شما کمک میکند در حوزه اندیشه و تفکر قوی شوید و آموزش از طریق داستان چنین  هدفی را دنبال  می کند.داتسانها به شما کمک می کند در حوزه اقتصادی  با افکار گذشته خود  به جنگ برخیزید و تحولات اقتصادی جدیدی در زندگی خود  ایجاد کنید.





اتاق فکر- جدول ارزشها و اهداف- عقلانیت در زندگی

 

 امروز بحثی را در دانشگاه ارائه کردم با عنوان جدول ارزشها و اهداف که مورد استقبال  دانشجویان قرار گرفت و تقاضا ی مطالب بیشتری داشتند هرچند در کتاب قوز فکری کامل این موضوع اورده شده است وچند ماه دیگر این کتاب چاپ می شود ولی این مطالب را انتشار دادم تا افراد بتوانند تا ان موقع حداقل از این مطالب استفاده کنند.  متن کامل را می توانید داخل کتاب بخوانید که دو ماه دیگرمنتشر می شود. راهداری

 

جدول  ارزش ها

 شاید اولین بار در تاریخ 11/4/92 بود که با مفهوم ارزش آشنا شدم و آن وقت متوجه شدم که من هیچ جدول ارزشی ندارم. اصلاً خود هم نمی دانم می خواهم چه کار کنم آیا می خواهم یک نفر قدرتمند باشم یا می خواهم یک نفر متفکر باشم یا یک نویسنده شوم می خواهم چیکار کنم؟ این جلمه که مشکلات ما بیرونی نیست بلکه درونی است جلمه زیبایی است یعنی مشکلات درون ما وجود دارند و ما ناتوان ازحل آن هستیم و آن وقت در بیرون به دنبال حل آنها هستیم. یک روز ازکار خودم ناراضی بودم یک لحظه فکر کردم به دنبال چه چیزی هستم ؟ چه چیزی ندارم  همه آنچه یک روزی می خواستم در این کار وجود دارد چرا ناراحت هستم؟ علّت این که با وجود این که همه چیز داریم باز ناراحتیم برای خود من هم نامشخص است چرا ما این جوری می شویم؟ چرا وقتی پیش خانواده هستیم از کارهای خانواده نالان هستیم و وقتی از آن جدا می شویم برای خانواده دلمان تنگ می شود؟ چرا ما هیچ وقت به خودمان و زندگیمان فکر نمی کنیم چرا هیچ وقت موشکافانه به زندگی خود فکر نمی-کنیم در حالی که همیشه در زندگی در حال جریان هستیم وقتی جدول ارزش مشخص نیست امکان دارد همان کاری که از نظر ما خوب است به دلیل احساساتی که داریم بد جلوه داده شود برخی اوقات با توجه به اینکه انسان می داند خیر او در چه کاری است ولی کار را انجام نمی دهد؟ شاید به قول برخی در ذهن او انجام آن کار از انجام ندادن آن سخت تر است؟ امروز صبح وقتی کنار دریا ایستاده بودم و آن دریای آرام ومواج را نگاه می گردم یاد آن روزهایی افتادم که در تهران بدو بدو در حال رفتن سرکار بودیم هوا بسیار  کثیف بود و همه دوان دوان دنبال کار خود بودند کا تا پول دربیاورند همه در حال دویدن هستند اصلاً از زندگی چیزی متوجه نمی شدیم فقط در حال دویدن بودم امّا اینجا که در بندرعباس هستم صبح کنار دریا بعدازظهر شنا در دریا بدون دردسری باز هم برخی اوقات احساس ناراحتی می­کنم دلیل این احساس ناراحتی برای من نامشخص است هر چند همان طوری که بایستی باشد هست امّا باز احساس ناراحتی وجود دارد فکر کنم این جمله ما در تغییر به دنبال تغییر احساسمان هستیم درست است ما در حقیقت به دنبال پول نیستیم بلکه به دنبال احساسی هستیم که از آن پول به دست می آید پس خود پول نه بد است نه خوب است بلکه احساس ماست که آن را خوب یا بد می کند یعنی احساسات ما می تواند به زندگی جهت  بدهد آن را خوب یا بد بکند احساسات هست که زندگی ما را می سازد نه ابزاری که داریم نه رفاهیاتی که داریم . اگر احساس خوبی داشته باشیم هیچ چیز نداشته باشیم باز خوشبخت خواهیم بود درغیر اینصورت اگر همه چیز داشته باشید ولی احساس خوبی نداشته باشید باز جایی نخواهید رفت چون احساس ناراحتی می کنید یاد آن دختر فلج در بندرعباس افتادم که صبح زود به سمت محل کارش در حال حرکت بود و آنچنان با امید راه می رفت که انگار نه انگار اشکالی دارد خودش احساس خوبی داشت و این کافی است این همان خبری است که بسیاری از ما نداریم همه خبر داریم با اه وفغان می کنیم و از آن رنج می بریم .

معنا دادن به مسائل:

قدرت معنا دادن به مسائل سخت و آسان خود یک نوع موفقیت است به نظر من هر آدمی یک سامانه معنایابی و معنا دهی دارد خیلی از ما از وجود جنبش سامانه ای در ذهن خود بی خبر هستیم ما می توانیم با معنا دادن به بسیاری از کارهای سخت آنها را شیرین و یا برعکس تلخ کنیم خیلی از افراد چون نمی توانند به زندگی یا کاری که در حال انجام هستند معنا دهند از آن لذت نمی برند و احساس خوبی هم نخواهیم داشت بسیاری از اعمال دینی که افراد انجام می دهند اگر بدون معنا باشد لذتی برای آنها نخواهد داشت معنا دادن به یک کار می تواند انرژی شما را برای انجام یک کار چندین برابر کند قدرت معنا دادن به یک کار می تواند انرژی شما را برای انجام یک کار چندین برابر کند قدرت معنا دادن به یک کار می تواند ارزش کار را دو چندان کند در شما شعف برای انجام کار بوجود بیاورد اگر کاری را نمی توانید انجام دهید سامانه معنا دهی خود را فعال کنید شما می توانید به همان کار معناهای مختلفی بدهید تا در شما شعف و انرژی انجام کار فعال شود معنا دادن به یک کار موتور حرکت زندگی شماست زمانی که صبح از خواب بر می خیزید و دنبال کار می روید می توانید با یک سیستم معنایابی خوب شروع کنید یا این که فاقد هر گونه سیستمی باشید خود معنا دادن یعنی انرژی دادن یعنی خود من در سختی های بسیاری قرار داشته ام امّا سیستم معنا دهی من کاملاً غیر فعال بوده است یعنی نتوانستم درسهایی که از آن سختی ها می گرفتم با خود مرور کنم جالب این که بعد ها با همان سختی مواجه شدم ولی به آن معنای جدیدی دادم و دیدم چقدر درسهای فراوانی درآن مشکل یا مسئله وجود داشته است . که با فعال کردن سیستم معنایابی یا معنا دهی به آن می توان دست یافت مثلاً شما در زندگی از همسر خود طلاق گرفته اید این جا چون سیستم معنا دهی شما چون روی آن کار نشده است بلافاصله آن را یک شکست معنا می کند در حالی که می تواند آن را این گونه معنا کند که من با مسئله ای در زندگی روبه رو شده ام تا بتوانم تجربه خود را در اختیار سایر افراد و اجتماع قرار دهم و از این راه به جامعه خود کمک کنم چون هر کسی بایستی بگونه ای جدید به جامعه خود کمک کند یا این که این اتفاق ممکن است برای هر کس دیگری نیز اتفاق می افتاد شکست می خورد مهم این است که من قدرتی دارم که دوباره بر خیزم و زندگی جدیدی به پا کنم همه این ها نشان از قدرت سیستم معنا دهی است اگر این سامانه فعال شود می تواند موفقیت های بزرگ به همراه خود بیاورد و زندگی شما را دگرگون کند حدود 10 سال سیستم معنا دهی من غیر فعال بود اصلاً نمی دانستم چنین سیستمی در وجود من تعبیه شده است هر چقدر از سیستم معنا دهی خود بیشتر استفاده کنید قویتر خواهید شد شما با بکار گیری دست این سامانه می توانید قدرت ولذت بیشتری در زندگی خود داشته باشید این مهم را به یاد داشته باشید که هیچ چیز نه به خودی خود بد است و نه به خودی خود خوب . این شما هستید که به آن معنا می دهید حتی دردناک ترین مسائل از نظر شما در سیستم معنا دهی من شیرین است چون بلافاصله در کتاب بعدی من جا خواهند گرفت و آن را به صورت تجربه به شما منتقل خواهم کرد من به کتاب خوانی معنایی به جز کتاب داده ام کتاب خوانی در ذهن من ، یعنی رفیق یعنی یک لحظه لذت بخش یعنی دوستی با آدم هایی که در دسترس من نبودند امّا شاید کتاب خوانی در سیستم معنا دهی شما مساوی است با شب امتحان که بایستی درس می خواندید لذا نمی توانید کتاب بخوانید چون سیستم معنا دهی شما به برنامه ریزی شده است هرجا موفقیتی است بایستی سیستم معنا دهی و معنا یابی فعال باشد و الا هیچ رشدی نخواهد بود سیستم معنا دهی و معنا یابی خود را مورد وارسی قرار دهید چون اگر این سیستم بد کار کند می تواند گاهی با هدایت های اشتباه شما این سیستم خودش به سرکوب و نابود کردن شما بپردازد برخی اوقات خود من هم دچار این مشکل شده ام که سیستم معنا دهی شروع می کند به منفی کار کردن و دیگر همه چیز را معنای منفی می دهد بایستی این سامانه را هدایت کرد و برای هدایت آن بایستی آن را شناخت. فردی که زمین را جاروب می کند و خود را در حال اجرای یک ارکستر بزرگ می بیند او جارو نمی زند او در حال انجام بهترین کار زندگی خویش است . شما می توانید به بدترین و زشت ترین کار ها معنای خوب بدهید و آنها را به یک ابزار انرژی بخش در زندگی خود تبدیل کنید بالاخره شما آن کار دردناک را انجام خواهید داد چه بهتر است که به آن معنای بهتری بدهید چون یک معنای خوب ودرک شده می تواند به شما انرژی بدهد از این جا می فهمیم که فقط انجام یک کار مهم نیست بلکه معنایی که به آن کار نیز می دهید مهم است و به نظر من همه کارهای یکسانی انجام می دهند آن معنایی که افراد به کار خود می دهند متفاوت است و این می تواند قدرت محرکه افراد در زندگی باشد . جالب است که شما این سامانه معنی دهی را در ادیان می توانید ببینید همه ادیان سعی دارند به مرگ یک معنای جدیدی بدهند یعنی مرگ را از بی معنی بودن در بیاورند در آموزه های دینی شما این معنی را به خوبی می بینید مثلاً به شما می گویند نیت مهم است یعنی اینکه نیت شما از کار شما مهمتر است چون نیت معنا دهنده به عمل است شما می توانید با کنترل بهتر سامانه معنی یاب حتی زمانی که نمی توانید با کاری ارتباط برقرار کنید به آن یک معنی مناسب بدهید تا بهتر بتوانید آن را اجرا کنید و آن کار را انجام دهید تا فقط کار انجام ندهید بلکه انرژی فراوان از کار دریافت کنید .

ارزش ها :

ما به سطوحی از ناراحتی وشادی لقب ارزش می دهیم . قبلاً به شما گفتم که احساس های خوب و بدیهای زندگی ما را کنترل می کند ولی ارزش ها نام سطوحی از احساسات هستند که به آنها لقب داده ایم  امّا اعتقاد چیست؟آن چیزی است که شما را وادار به عمل می کند من یک سری از ارزش را نام می برم : ماجرا جویی ، هیجان ، کار زیاد امنیت و از شما می خواهم که به من بگوئید کدامیک از این ها برای شما ارزش بیشتری دارد ؟ هر کس پاسخی خواهد داد امّا این پاسخ های متفاوت به تفاوت ارزش های شما باز می گردد من می خواهم درباره قدرتی که این جدول می تواند به زندگی شما بدهد صحبت کنم بسیاری از مواقع متوجه می شدم در اهداف من اشکالاتی وجود دارد یعنی با این که برای من ارزش هست ولی برخی جاها دچار تعارض می شوم و نمی توانم مسیر را پیدا کنم در این بخش درباره این موضوع صحبت خواهم کرد.

چگونه ارزش های ما شکل می گیرند؟

از کودکی ما یاد می گیریم که نامهای مختلفی بر احساسات خود بگذاریم و آنها را درجه بندی کنیم برخی از این ارزش ها بسیار برای ما مهم هستند و برخی دیگر اهمیت چندانی ندارند هر احساس برای هر فردی خوشایند تر از افراد دیگر است ارزش های هر فردی با فرد دیگر متفاوت است . ارزش های ما اکثر افکار ها را به خود اختصاص می دهند هر چیزی بیشتر ارزش داشته باشد بیشتر درباره آن فکر خواهید کرد ما می خواهیم از تفاوت ارزش هایی که در زندگی خود داریم به زندگی خود جهت دهیم و در حقیقت فرمان زندگی را بدست بگیریم پس مهمترین گام تشخیص جدول ارزش های خود ماست تا از این طریق زندگی خود را هدایت کنیم .

صافی ذهن :

در ذهن ما یک صافی وجود دارد که آن چیزهایی که می خواهد دارد آن می کند نه آن چیزهایی که ما می خواهیم. در حقیقت این صافی ذهن مانند یک فیلتر عمل می کند مثلاً شما که عاشق هیجان هستید از بین اطلاعات آن بخشی مورد توجه شما خواهد بود که داخل آن هیجان وجود دارد آنچه زندگی ما را کنترل می کند ارزش هایی است که ما آنها را ناراحت کننده یا جذاب می دانیم.

فهرستی درجه بندی شده در مغز :

 در مغز ما فهرستی از ارزش هایی که شما به آن اعتقاد دارید وجود دارد و هر کاری بنا به ارزشی که برای ما دارد به سمت  آن حرکت می کنیم مثلاً من به شما می گویم بیا برویم پرش از روی یک پل به داخل رودخانه اگر در فهرست ارزش های شما این کار اولویت بالایی داشته باشد خوب به راحتی آن را قبول می کنید ولی اگر در فهرست ارزش شما امنیت بالاتر باشد هیچ وقت دور وبر این کار نخواهید گشت اگر کتاب خواندن یک ارزش بالایی در ذهن شما داشته باشد بین کتاب خواندن و نگاه کردن تلوزیون کتاب خواندن را انتخاب خواهید کرد آگر بین رفتن به مسافرت و درس خواندن شما درس خواندن را انتخاب کنید یعنی ارزش درس خواندن از مسافرت بیشتر است تمامی این ها باز می گردد به فهرست ارزشی که در ذهن خود تنظیم کرده اید . شما در برابر چیزهای ناراحت کننده نیز دارای یک فهرست ارزش هستید یعنی برخی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر شما را ناراحت می کند مثلاً عصبانیت استرس افسردگی عدم سلامت هر کدام به یک اندازه برای شما مهم نیست بلکه به فهرستی از دردهایی که در ذهن شما وجود دارد باز می گردد پس ما می خواهیم سعی کنیم به این فهرست شناخت پیدا کنیم .

چگونه می توان مسیر کلی زندگی یک فرد را رقم زد ؟

اگر شما بتوانید جدول ارزش هایی یک فرد را داشته باشید براحتی می توانید مسیر زندگی او را مشخص کنید چون می توانید پیش بینی کنید که او در مواجه با چند پیشنهاد کدامیک را انتخاب خواهد کرد مثلاً فردی که محتاط است پیشنهاد های بر او کار گر نیست و او دنبال گزینه های با ریسک کمتر است.

آیا تغییر در ارزش ها رفتار افراد را متفاوت خواهد کرد ؟

بله تغییر در ارزش افراد میتواند باعث شود آن افراد رفتارهای متفاوتی داشته باشند یعنی این که فردی که جور بودن به جای محتاط بودن در جدول ارزش های او بنشیند اقدامات جدیدی انجام خواهد داد که با آنچه در گذشته انجام می داد کاملاً متفاوت بوده است .پس این جا همان نکته کلیدی بحث شکل می گیرد که ما اگر بتوانیم ارزش های خود را در جدول جابه­جا کنیم رفتارهای متفاوتی خواهیم داشت و این جا ارزش شناخت و صحبت کردن درباره جدول ارزش ها مشخص می شود .

گام اول برای کنترل ارزش ها چیست؟

 برای این که بدانیم شما چگونه در زندگی رفتار می کنید  این کار ابتدا بایستی فهرست ارزش های شما چه آنهایی که آگاهانه است و چه آن هایی که غیر آگاهانه است را پیداکنیم .

در تکنیک دفتر موفقیت یکی از چیزهایی که به شما گفتم این است که درباره خصوصیات خود کامل بنویسید چه اساسی دارید چرا ناراحت هستید چرا خوشحال هستید همه این ها را ثبت کنید و تاریخ بزنید اگر این کار را انجام داده باشید در این مرحله کار سختی نخواهید داشت یعنی به راحتی می توانید ارزش های خود را بیابید یکی از کارهایی که حتماً بایستی انجام دهید این است که خود را در وضعیت­های متفاوت قرار دهید و ببینید که شما کدامیک را انتخاب خواهید کرد مثلاً بین ساعت کار طولانی و خانواده کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ پاسخی که میدهید واکاوی کنید مثلاً شما می گوئید در خانواده ام به کار ارزش بیشتری می دهم یا فرض کنید بین تماشا کردن تلوزیون یا رسیدن به کارهای منزل کدام را ترجیح می دهید ؟ بین ریسک و امنیت کدام را انتخاب می کنید ؟ گام بعدی این هست که شما بایستی اهداف خود را بنویسید و سپس ارزشهای خود را در راستای رسیدن به آن اهداف اولویت بندی کنید این کار بسیار حاد است چون اغلب افراد بین اهداف و ارزشسان تضاد وجود دارد مثلاً شما می خواهید بروید دانشگاه امّا این هدف با ارزش این که شما نمی خواهید با دوستان خود بگردش بروید در تضاد است . اگر ارزش برای شما راحتی است و برای این راحتی بایستی پول داشته باشید و در حال حاضر یک کارمند ساده یک شرکت هستید این جدول ارزش با جدول اهداف هم سو عمل کنند اگر اهداف و ارزش ها هم سو و هم جهت نباشند مطمئن باشید وسط راه متوقف خواهید شد .

آیا ممکن است افراد همزمان دارای دو جدول ارزش باشند؟

بله امکان پذیر است و افرادی وجود دارند که به صورت همزمان امکان دارد دو جدول و حتی جداول بیشتری از ارزش داشته باشند این افراد دچار درگیری با درون خویش هستند و هر ارزش با ارزش دیگری مداوم در تعارض است و انرژی این افراد در زندگی مصرف این جدا می شود .

 حل یک مثال : فرض کنید چند دقیقه کتاب را بسته­اید و روی یک کاغذ چیزهایی که در نظر شما مهم هستند نوشته ایم .

1-    لذت بردن از کار

2-    پول دار شدن

3-    خانواده

4-    خرید یک ماشین گران قیمت

5-    یک آدم عملی شدن

6-     آزاد بودن

7-    فرصت مسافرت داشتن

8-    فرصت مطالعه داشتن

9-    مسافرت رفتن به خارج از کشور

10-                        بودن در کنار خانواده

پول از این جهت نمی تواند ارزش داشته باشد که خود پول ارزش نیست بلکه آن چیزی که در اثر پول بدست می آید برای شما ارزش است مثلاً شما می خواهید بعد از پولدار شدن آزادی داشته باشید قدرت داشته باشید این ها ارزش شما می شوند نه پول دار شدن این ها ابزاری برای رسیدن به ارزش است . اتومبیل مدل بالا هم دقیقاً به همین صورت است یعنی شما خود ماشین را نمی خواهید لذتی که از آن ماشین نصیب شما می شود یا توجهی که دیگران به شما می کنند برای شما جذاب است .

1-    رعایت ارزش ها در جامعه

2-    قدرت بیشتر

3- امنیت بیشتر

3-    لذت بیشتر

4-    کار با ارزش

5-     لذت از تغییر

 7- آرامش

بعد سعی کنید ارزش هایی که شما را ناراحت می کند مشخص کنید و آنها را ارزش گذاری کنید چون احساس ناراحتی بیشتر روی مغز تأثیر می گذارد به عنوان مثال لیست ارزش های منفی می تواند به صورت زیر باشد :

1-    آزاد نبودن

2-    درگیری زیاد

3-    کنترل دیگران

4-    بی فکری

5-    دروغ

6-     رشد نداشتن : عدم تغییر

7-      روزمرگی :عدم تغییر

حالا بایستی ببینیم کدامیک آزاردهندگی بیشتری دارند و آنها را  اولویت بندی کنیم بعد می توانیم جدول ارزشهای منفی خود را ساماندهی کنیم یعنی بدانید کدام ارزش­ها حس ناراحتی بیشتری بر شما تحمیل می کند شما می­توانید از احساس منفی و تمرکز روی آنها به تغییرات بزرگی در زندگی خود دست بزنید در بخش های بعدی یکی از مهمترین تاثیرات را که توسط جدول ارزش انجام خواهد شد نظاره خواهید کرد .

تعارض برخی ارزش ها و اهداف

اتفاقی که امکان دارد رخ دهد این است که شما اهدافی برای خود انتخاب کرده اید که با ارزش های شما در تضاد است مثلاً اگر شما دارای ارزش موفقیت هستید نمی توانید بدون ریسک کردن به موفقیت دست پیدا کنید یعنی در جدول شما موفقیت است ولی ریسک وجود ندارد و در چنین جدولی شما دچار تضاد خواهد شد یا شما دنبال آزادی هستید ولی ریسک در جدول شما وجود نداشته باشد چون این ارزش ها با هم تضاد خواهند داشت اگر موقعیت رده اوّل باشد و عشق در رده دوّم شما نمی توانید وقتی کار در شرکت مانده است به خانه بروید در صورتی که اگر عشق در رده اوّل  ارزش شما باشد و موفقیت در رده دوّم باشد شما بایستی زود به خانه بروید . بسیاری از افراد نمی دانند که باید اهداف و ارزش ها با یکدیگر در یک راستا باشند به این دلیل دچار تضاد و کشمکش هستند مثلاً من همزمان هم در دانشگاه می رفتم و هم کتاب می نوشتم اولویت بندی مشخص نداشتم ویک دفعه دیدم فردا امتحان دارم و تمام وقت من صرف نوشتن کتاب شده بود . یعنی چون اولویت اهداف من مشخص نشده بود چون اولویت ارزش های من مشخص نشده بود یعنی نمی دانستم کدام کار را بایستی بیشتر اهمیت بدهم که این موضوع از سامان نداشتن ارزش های من سرچشمه گرفته بود نمونه دیگر این که من تندرسی را در اولویت بالاتر از موفقیت قرار داده بودم هر روز سر ساعت 7 بعدظهر به شنا می رفتم و در دریا شنا می­کردم چون اولویت تندرستی از رشد کاری برای من بیشتر بود امّا اگر یک روزی بازدید کننده وجود داشت نمی شد که به دریا رفت و شنا کرد چون تضاد در ارزش­های من ایجاد می­کرد و من ناراحت می شدم شاید این ناراحتی آگاهانه نبود ولی وجود داشت بایستی اهداف شما با اولویت ارزش­های شما طراحی شود والا دچار تعارضات فراوانی خواهید شد .

ارزش ها چگونه شکل گرفته اند ؟

1-    تجربه :

شما بایستی بدقت بررسی کنید که ارزش های شما چگونه شکل گرفته اند به آیا این کار آگاهانه صورت گرفته یا غیر آگاهانه بوده است بعنی جدول ارزش ها در شما آگاهانه بوده یا غیر آگاهانه شکل گرفته است جدول ارزش های من نیز بصورت غیر آگاهانه شکل گرفته بود ارزش های شما به دنبال ارزش های مثبت و منفی است که در روز انجام می دهید شکل می گیرد و این وقایع در مغز ما با احساس منفی و مثبت با مغز ما پیوند های محکمی ایجاد می کند که باعث می شود به یک رابطه در ذهن ما تبدیل شود .

2- از طریق والدین بخشی از ارزشهای ما توسط والدین و خانواده شکل گرفته است اگر خاطرتان باشد وقتی کار خوبی انجام می دادید خانواده به شما پاداش می داد وقتی کار بدی انجام می دادید خانواده شما را تنبیه می کرد این سامانه در خانواده باعث شکل گیری جدول ارزش های شما شده است پس خانواده یکی از محیط هایی است که می تواند به جدول ارزش شما شکل بدهد در کلاس های تفکر وقتی تکنیک های تفکر را شرح می دهم و به آنها می گویم که شما بر زندگی تمام فرزندان خود می توانید تاثیر بگذارید چود شما می توانید به فرزندان خود کمک کنید تا حداقل جدول ارزش های خود را شکل بدهند .

3-جامعه : به عنوان یکی از دلایل شکل گیری ارزش ها در شما تاثیر فراوان دارد مثلاً شما با تنبیه و تشویق  ارزش هایی را در شما شکل داده است و جدول ارزشی بر اساس آن سامانه پاداش و تنبیه شکل گرفته است در جامعه وقتی میخواهید وارد یک گروه کاری بشوید ارزش های آن گروه را بایستی رعایت کنید اگر بخواهید وارد دانشگاه شوید بایستی قوانین آن را رعایت کنید از این طریق جدول ارزش شما شکل گرفته است .

کسب موفقیت و جدول ارزشها :

 جدول ارزشی که تاکنون داشتید برای شما کافی نیست و بایستی جدول جدیدی برای خود طراحی کنید چون می خواهید موفقیت های بیشتری داشته باشید شما می خواهید از نردبان موفقیت بالاتر روید و برای این کار نیاز به جدول ارزش های جدیدی دارید بایستی برخی ارزش ها بالا و برخی ارزش ها پایین آورده شوند تا زندگی جدیدی رقم بخورد با جابه جا کردن ارزش ها بصورت آگاهانه شما می توانید انرژی بیشتری در زندگی داشته باشید تاثیرات بیشتری در زندگی خود بگذارید شما بر اساس جدول ارزش های خود تصمیم میگیرید و این تصمیم ها زندگی شما را می سازند لذا تغییر جدول ارزش های شما به شما زندگی جدیدی خواهد داد. در جدول ارزش من لذت بردن و رشد جابجا شد لذا از آن زمان کتاب خوانی جزو اولویت های زندگی من قرار گرفت .

 





مقدمه کتاب اتاق فکر، چاپ پنجم

کشیش در کلیسا موعظه می کند دعایی که برای دیگران می کنید سریعتر از دعایی که برای خودتان می­کنید اجابت می­شود دختر در حالی که دستان خود را بلند کرد گفت:(( خدایا چیزی برای خودم نمی خواهم فقط یک داماد خوب و خوشگل نصیب مادرم کن.))

مردی با اسلحه وارد بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد از یکی از مشتریان پرسید آیا شما دیدید من از بانک پول دزدی کنم او گفت بله دزد با یک گلوله مشتری را کشت. سپس مجدداً رو به زوجی کرد که آنجا با هم ایستاده بودند از آن ها پرسید آیا شما دیدید که من از بانک دزدی کنم، مرد گفت : نه من چیزی ندیدم امّا متأسفانه همسرم این ماجرا را دیده است!

چرا برخی این قدر در استفاده از ذهن خود هوشمندانه عمل می کنند و برخی خیر!

داستان دیگر این است که یک روز معلّم از شاگردی پرسید بهترین شهر دنیا کجاست؟ گفت: سانفرانسیسکوگفت: خوب حالا بنویس پای تخته گفت: اشتباه کردم آقا معلم بهترین شهر دنیا قم است!

چرا برخی افراد متفاوت از دیگران فکر می­کنند؟چه کسی بایستی به ما آموزش تفکر بدهد؟ اوّلین باری که در حوزه تفکر اوّلین فعالیت خود را آغاز می­کردم هیچگاه فکر نمی کردم آن قدر به این کار علاقه مند شوم که کتابی در این حوزه تألیف کنم امّا آن قدر تفکر زندگی من را دگرگون کرد که نه تنها به یک کتاب بلکه چندین کتاب دیگر نیز در این حوزه تألیف کردم وبه یک مربی تفکر بدل شدم . در کمتر از 8 ماه هفتاد سازمان ایرانی در دوره­ای که من برای اتاق فکر طراحی کرده بودم شرکت نمودند و در بسیاری از سازمان­ها تقاضای دوره­های پیشرفته را نیز نمودند. به نظر می­رسد که مدیران ایران به نتیجه رسیده­اند که راهی جز عقلانیت برای رسیدن به توسعه و پیشرفت ندارند که نتیجه مبارکی است. همان پیامی که من با عقلانیت عمومی در کلاسهای درس خود در حوزه تفکر در حال ترویج هستم.

بسیاری از سازمانها با بکارگیری دانشهای جدید مثل مدیریت دانش، مدیریت استراتژیک و مدیریت بهروری و غیره بدون در نظر گرفتن زمینه­ای که این دانشها در غرب شکل گرفته است آنها را بکار می­گیرند لذا به آن نتایج نمی رسند چون تمام این دانشها در بستر عقلانیت شکل گرفته است. تا زمینه عقلانیت عمومی شکل نگیرد هیچ نوع مدیریت نوینی از جمله  مدیریت دانش و هر نوع دانش دیگری در ایران کاربرد نخواهد داشت. بهترین متخصصان نیز در بستر عقلانیت می توانند بهترین خروجی را داشته باشند.روزمرگی در کشور و ناتوانی از حل مشکلات با این همه رشد مدارک دانشگاهی واقعیت تلخی است که در شکل گیری چنین تفکر مدیرتی در ایران نقش بسزایی دارد.

 در جامعه ایران لذت تفکر و متفکر بودن فراموش شده و متأسفانه لذت­های دیگری جای آن را گرفته که یک انحراف بزرگ اجتماعی است من سعی کردم لذت تفکر را در جامعه ایران دوباره احیاء کنم.

بعد از تألیف کتاب در چاپ اول به طراحی یک دوره آموزشی پرداختم که دوره آموزشی از طرفی بسیاری از افراد و سازمان­ها مورد استقبال قرار گرفت وتجارب فراوانی از تفکر و آموزش آن در این دوره­­ها کسب کردم. آموزش تفکر یک آموزش بنیادین است و در همه رشته ها کاربرد دارد و باعث تحولات جدی در سازمان، اجتماع و فرد خواهد شد .

این اولین باری است که در ایران یک دوره  آموزشی تفکر  طراحی و محتوای آن توسط یک ایرانی تولید شده و از این نظر یک دوره کاملا بومی است. 

در ویرایش جدید مطالب بسیاری را به کتاب اضافه کرده­ام که برخی از آنها در زیر آمده است:

1- من از تجربیاتی که از مسائل فکری در جامعه ایرانی داشتم اقدام به ایجاد سه تکنیک جدید تفکر کردم که عبارتند از «تکنیک چسبیدن به ایده»، «تکنیک شرح دادن»، «تکنیک شرح دادن متنوع» که هر سه تکنیک را در چاپ سوّم آورده­ام که مورد استقبال سازمان­های زیادی قرار گرفته و شاید مهترین تغییر کتاب در ویرایش جدید است.

2- از مطالب جدید دیگری که به کتاب اضافه شده است بیان تجربه ها و مثالهای فراوانی است که در فهم مطالب کمک بیشتری به خواننده خواهد کرد.

3- در چاپ جدید کتاب، تجربه هایی از کارگاه های آموزشی  تفکر که در ایران  برگزار کرده ­ام آورده­ام تا به شما درک بهتری از تفکر بدهد.

4-در چاپ جدید جملات کوتاهی اضافه شده است تا تأکیدی مجدد به خواننده درباره تفکر بدهد. جمله ها باعث می شوند شما مهارت های تفکری خود را برجسته سازید.

5-مفهوم دیگری که به کتاب اضافه شده مفهوم چرخه ارزش تفکر است که برای اولین بار در دنیا مطرح شده و نگرش خوبی به افراد برای دنبال کردن ایده و تفکرشان می­دهد. به خصوص افرادی که به دنبال تاثیرگذاری اجتماعی و سازمانی هستند. چون از این طریق می توانند حرکت ایده در سازمان و جامعه را مدیریت کنند.

6- آموزش تفکر از طریق داستان یکی از سبکهایی آموزش تفکر است که من در ایران در هر حال دنبال کردن هستم لذا در چاپ جدید داستانهایی را آوردم تا از این طریق  بتوانم تغییری را در ذهن شما بوجود بیاورم این داستانها مغز شما را در یک نگرش خاص به حرکت در آورده و سپس با یک چرخش غیر  عادی نگرش مغز شما را  تغییر می­دهد.

نکته مهمی که خواننده بایستی در نظر داشته باشد تفاوت بین این مفاهیم فلسفه تفکر، ساختار تفکر، فرآیند تفکر و تکنیک­های تفکر است که هرکدام کارکردها و کاربرد خود را دارند و به همگی نیاز است.








  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2